بهار امید
X
تبلیغات
الی گشت
رایتل
بهار امید
نشریه اینترنتی کانون مسجد امام حسن عسگری- قم
نگارش در تاریخ سه‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1393 توسط خادم الشهدا

حضرت عبدالعظیم‌حسنی(ع) در روز چهارم ربیع‌الثانی سال 173 هجری در مدینه چشم به جهان گشود. او فرزند عبدالله‌بن‌علی، از نوادگان امام حسن مجتبی(ع) بود که نسبتش با چهار واسطه به آن حضرت می‌رسد. (1) کُنیه‌ی وی «ابولقاسم» بود.

عبدالعظیم از عالمان شیعه، از راویان حدیث امامان معصوم(س) و نیز از چهره‌های بسیار مجبوب و مورد اعتماد اهل‌بیت(س) است.(2)


ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ سه‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1393 توسط خادم الشهدا

نامش غلام‌عباس است. البته این نامی است که بعد از مسلمان‌شدن برای او انتخاب شده است. نام قبلی او «Shubhrajyoti Mukharjee » است و از غرب بنگال و هندی است  و از لحاظ نژادی برهمن (هندو) که در ذیل با او به گفت وگو نشسته ایم که در ادامه مطلب از پیش رو می گذرانیم.


ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1391 توسط خادم الشهدا
در سال ۵۹، هواپیماهای رژیم بعث عراق با هجوم بی رحمانه و ددمنشانه خودشان به آسمان کشور عزیزمان و بمباران شهرهای مختلف جنگ نابرابر تحمیلی ۸ ساله ای را علیه ایران ما رقم زدندو از همان ابتدا عده زیادی از هموطنانمان در جبهه های جنگ حضور یافتند و به مبارزه و مقابله با این هجوم پرداختند و رشادت ها و جان فشانی ها کردند تا ما نسل سومی ها تا آخر عمرمان مبهوت آن چه که در ۸ سال دفاع مقدس گذشت بمانیم.
بسیاری از هم نسل های من یا آن دوران هنوز چشم به جهان نگشوده بودتد و یا بسیار کوچک بوده اندو موفق به درک واقعی از جنگ تحمیلی نشده اند.
سال 84 بود که توفیق حضور در کربلای شلمچه و اگر شهدا لایق بدانند افتخار خادمی در این منطقه را پیدا کردم و آنجا بود که اطلاعات گسترده ای در خصوص دلیرمردی ها، سادگی ها، شجاعت ها ، ایثار ها، جوان مردی ها و ولایت مداری های شهدا و جانبازان را بدست آوردم وعلیرغم بدست آوردن این اطلاعات وسیع متوجه شدم که از شهدا هیچ نمی دانم وتازه فهمیدم که من کجا هستیم وآن ها کجا! 

ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1391 توسط خادم الشهدا

نماز اول وقت در کلام سید علی قاضی(ره)، سحرخیزی در کلام آیت الله خوانساری، ذکر خدا در کلام امام خمینی(ره)، کم توقعی در کلام آیت الله علوی گرگانی،  اطاعت الهی در کلام آیت الله حق شناس، دعای فرج در کلام شهید اول و.... از جمله مباحثی است که توسط بزرگان دینی مطرح و در ادامه این مطلب به آن می پردازیم.

 

 
ادامه مطلب...

نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1391 توسط خادم الشهدا

«کی گفته دوستی هر پسر و دختری باید به ازدواج ختم بشه؟ ما فقط با هم دوستیم ! حالا مگه چه اتفاقی می‌افته که یک مدت با هم دوست باشیم؟ بعد اگه دیدیم از نظر فکری به هم می‌خوریم، با هم ازدواج می‌کنیم!»

حتماً این روزها، شما هم جملاتی شبیه این را از دختر و پسرهای امروزی شنیده‌اید یا چیزی شبیه آن را به زبان آورده باشید؟

رابطه‌ی دوستی بین دختر و پسر، امروزه موضوع بحث بسیاری از سمینارها و جلسات شده است. عده‌ای به شدت با آن مخالف‌اند و طرحش را نوعی بی‌شرمی و بی‌حیایی می‌دانند. آن‌ها معتقدند این نوع دوستی‌ها حرام است. در این میان، عده‌ی دیگری معتقدند که دنیا تغییر کرده است و خیلی آزادانه این مسئله را می‌پذیرند.

شما چه‌طور فکر می‌کنید؟ در نظر شما دوستی با جنس مخالف خوب است یا بد؟


 


ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ یکشنبه 14 آبان‌ماه سال 1391 توسط خادم الشهدا

خدا نکنه پدریا مادری فرزندشون چیزی بخواد و نتونن براش تهیه کنند که اگر اینطور بشه اون پدر یا اون مادر آرزوی مرگ می کنند! چند روز پیش دلم خیلی گرفت! از اینکه توی جامعه ای زندگی می کنم که شهدا برای مردم سرزمین مقدس خودشون جانشان را فدا کردند و یک پدر به خاطر بچه اش جلوی چشمای من داشت اشک می ریخت و از خدا آرزوی مرگ می کرد چون ما باقی مانده های شهدا به فکر هموطنامون نیستیم! اون موقع باورکنید منم دلم می خواست زمین دهن باز می کرد و منو توی خودش می بلعید! 

خدایا! نمی گم اون بنده هات که ماشین شاسی بلند سوار می شن وهزینه سفر به دور اروپاشون مثل هزینه از این خیابون تا خیابون اونوری رفتن برای بعضی های دیگه می مونه فلان بشن یا فقیر بشن و... اما حداقل به اون بنده هات هم که یه پراید قسطی دارند و مسافرکشی می کنند تا دستشون جلوی هرکس دراز نباشه اونقدری پول بده که بتونند بچه شون رو درمان کنند و یه معلم خصوصی واسش بگیرند! متنی که در ادامه می آید، یه مکالمه واقعی است، واقعیتی تلخ که نمیشه ازش فرار کرد...

 
ادامه مطلب...

نگارش در تاریخ جمعه 30 دی‌ماه سال 1390 توسط خادم الشهدا

تشیع و خاکسپاری شهید مصطفی احمدی روشن در گلزار شهدای چیذر

 

دکترمصطفی احمدی‌روشن‌ ورودی سال ۷۷ مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف بوده ‌که در سال ۸۱_۸۲ از این دانشگاه فارغ‌التحصیل شده است. 

دکترمصطفی احمدی روشن متولد 17 شهریور 1358 و فارغ التحصیل رشته مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف و معاون بازرگانی سایت نطنز، صبح روزچهارشنبه 21/10/90 بر اثر انفجار یک بمب مغناطیسی در خودروی خود در میدان کتابی ابتدای خیابان گل نبی تهران بدست عوامل استکبار به شهادت رسید.... 


ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ جمعه 30 دی‌ماه سال 1390 توسط خادم الشهدا

نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 31 شهریور‌ماه سال 1390 توسط خادم الشهدا
شما که غریبه نیستید! من خاک لباس آن آزاده قشمی را که روی اسکله الامیه به یغما رفته، ترجیح می‌دهم بر همه دنیا، چه برسد به ارتباطاتم در تهران! راستی، شما خبر ندارید نانوایی کدام محله مسئول جمع‌آوری تاریخ دفاع مقدس ماست؟

داداش‌مان محصول کربلای 3 بود، یکی از گلهای به یغما رفته در اسکله الامیه. پنج سال تمام، اسارت کشیده بود، به قولی آب خنک خورده بود با طعم تونل‌های شکنجه بعثی‌ها و کابل و هزار بی‌پدری دیگر! پرسیدم: تا حالا خاطراتت را برای جایی گفته‌ای؟!...


 
ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1390 توسط خادم الشهدا
عبور هرروزه در بعضی خیابان‌ها و مکان‌های ویژه شهر امروز تبدیل به جزء لاینفک زندگی برخی نوجوانان وجوانان شده است، اما این پدیده نوظهور توانسته است به خوبی در میان این قشر جا باز کند و مورد استقبال آنها قرار بگیرد. 

با نزدیک شدن به فصل تابستان و تعطیلی مدارس، دانشگاه‌ها و طولانی تر شدن روزها به نظر می‌رسد که به جمع افرادی که در ایام تابستان کاری جز وجب کردن سنگ فرش برخی خیابان‌های شهر ندارند افزوده شود. 

در شهر قم یکی از مکان‌هایی که بسیاری از جوانان را هر روزه و در تمام روزهای سال به خود جذب می‌کند خیابانی در مرکز شهر با عنوان خیابان شهداست که در اذهان بسیاری از نوجوانان وجوانان با عنوان صفائیه بسیار شناخته شده است. 

این خیابان امروزه توانسته است بسیاری از نوجوانان وجوانان را به هوای ساعتی خوشگذارنی مجانی و اوقات فراغتی که هیچ نقشه‌ای برای گذرانش ندارند به سمت خوذ جذب کند و آنچنان شهرتی را به دست بیاورد. 

اگر یک جفت پای سالم و اوقات فراغتی بدون نقشه داشته باشید و چندروزی را در این خیابان عبور و مرور کنید و از میدان جانبازان تا چهار راه شهدا بروید متوجه خواهید شد که قشر کثیری از افرادی که در این خیابان عبور می‌کنند، بخشی از اوقات فراغت روزانه و یا دست کم هفتگی خود را برای پرسه زدن در این خیابان کنار گذاشته‌اند. 



ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1390 توسط خادم الشهدا

پرفسور"گرهارد فرایلینگر" استاد و رییس سابق بخش جراحی پلاستیک دانشگاه وین: "رژیم صدام در جنگ تحمیلی علیه ایران، از سلاح‌ متعدد شیمیایی علیه مردم و رزمندگان ایرانی استفاده کرده است."

وی که در همایش بین‌المللی "بررسی پیامدهای کاربرد سلاح‌ شیمیایی علیه ایران" سخن می‌گفت، به تجربه پزشکی خود در زمینه درمان مصدومان شیمیایی ایران در وین اشاره کرد........


ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ پنج‌شنبه 6 مرداد‌ماه سال 1390 توسط خادم الشهدا
سران منافقین نیز دیگر از این دخیل بستن به دامان آمریکا ابایی ندارند زیرا که دیگر آنقدر فشار بر روی آنان از سوی دولت و مردم عراق زیاد شده و آنقدر به روزهای پایانی حیات خود نزدیک شده اند که دیگر زمان را برای این ملاحظات منافقانه کافی نمی دانند آن پدر فرزانه انقلاب  چه بجا بر اینان نام منافق نهاد که رفتار آنان از ابتدای پیدایی تا به امروز فقط مهر تائیدی بر این لقب است که هیچ گاه نتوانستند از آن فرار کنند.

بقایای گروهکی که سالها پیش از پیروزی انقلاب و علی الظاهر به بهانه مبارزه با امپریالیسم و در راس آن آمریکا تاسیس شد، امروز دست به دامان همان امریکا شده و آنچنان پست و حقیر به آنان توسل جسته که پنهان کردنش امکان پذیر نیست. و این در واقع خصلت منافق است که هر روز به فراخور شرایط و منافع از هدف خود روی می گرداند تا شاید دمی بیشتر به حیات همراه با نکبتش ادامه دهد.


ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ دوشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1389 توسط خادم الشهدا

سن پائینی داشتم ونمی دانستم این وبلاگ که خیلی هاصحبتش رامی کنندچیست، چه برسد به اینکه چگونه ساخته می شود! به سن14و15سالگی که رسیدم رفتن به سایت ها و وبلاگ های خبری مختلف تبدیل گردید به عادت هرروزه ی من واین شدکه تصمیم گرفتم وبلاگ نویسی کنم.

معمولا"همه ی افراد وبلاگ اولی راکه ایجادمی کنند شخصی می نویسند اما من اولین وبلاگی راکه ایجادکردم باموضوع دفاع مقدس ایجادکردم و افتخارم درعرصه ی وبلاگ نویسی هم همین است که بااین موضوع شروع کردم، زیرا حقیقتا"هر ایرانی به طورحقیقی به دفاع مقدس و همچنین شور و عشق و حماسه های آن بدهکار است.

 


ادامه مطلب...
نگارش در تاریخ دوشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1389 توسط خادم الشهدا

تشییع شهدای دفاع مقدس در قم

پندار ما این است که ما مانده ­ایم و شهدا رفته­ اند،اماحقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده ­اند.

نگارش در تاریخ چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1389 توسط خادم الشهدا
خاطرات تلخ و شیرین زیادی با دوستان داشتم که شدیدا فقدان آنها مرا متحول کرد . برایم خیلی سخت بود . زندگی و زنده بودن تا آن روز هیچوقت برایم اینقدر بی ارزش ننموده بود . خلوص و پاکی این دوستان ، صمیمیت و وابستگی عجیبی برایم ایجاد کرده بود . براستی که اگر چند روزی آنها را نمی دیدم  دلتنگ می شدم . یاد شعری منسوب به امیر المومنین علی (ع) می افتم:
یقولون ان الموت صعب علی الفتی/ مفارقه الا حباب والله اصعب 
می گویند مرگ بر جوان سخت است ، دوری دوستان بخدا (قسم) سخت تر است .


چه دوران خوشی در جبهه های غرب و جنوب با آنها داشتیم . چند ساعتی را بالای اسپیدار نشستم کم کم داشت غروب می شد . بعضی وقتها صدای گلوله ای یا خمپاره ای از زیر ارتفاعات گامو به گوش می رسید . من داشتم به منطقه ماووت زیر پایمان نگاه می کردم و به ارتفاعات گوجار و قامیش و قشن که در جلویم بود .  خیلی فکر می کردم یک ساعتی هم گریه کردم . آن روزها کمتر کسی گریه ام را می دید .
ما دیده بانان عادت داشتیم تنها و در دل شب در سکوت کامل درسنگر یا دکل دیده بانی گریه می کردیم خیلی حال عجیبی داشت . در  دکل های جنوب بعضی شب ها ساعتها  گریه می کردم تا چفیه ام کاملا خیس می شد و بعد متوجه می شدم  صبح شده است .
مناجات و سجده شبانه در مسیر نوازش نسیم ملایم هور و سکوت جزیزه مجنون در بالای دکل و سکوت کامل خیلی لذت داشت خصوصا در دکل های فشار قوی در جزیره مجنون که 60 الی 70 متر با زمین فاصله داشت و باد آنها را مانند گاهواره جا به جا می کرد و احساس سبکی و پرواز داشتیم . به هر حال آن شب  بالای اسپیدار خیلی فکر کردم و حواسم اصلا به اطراف نبود . روز بعد با دوستان یکی از گردانهای لشکر قهرمان 14 امام حسین به فرماندهی برادر قربانعلی آشنا شدم و کمی صحبت کردم و بعد مدتی نیز با برادر ایاز از مجاهدین عراقی و مسئول واحد شنود قرار گاه نجف که پهلوی سنگر ما مستقر بودند ، هم صحبت شدم و ایشان حکایت پاتک چند شب گذشته را برایمان گفت . دوستانم که آنجا مستقر بودند شب برایم تعریف کردند که برادر ایاز رشادت خیلی زیادی را برای حفظ اسپیدار (یعنی درخت سفید ) در دو شب گذشته به خرج داده است . شب دوم هر چه خواستم بخوابم  خوابم نبرد . گویی فکری ناتمام داشتم که باید حل می شد . بیرون آمدم و رفتم بالای اسپیدار و مواضع دشمن را نگاه می کردم . خیلی دلتنگ دوستانم شده بودم . گویی آنها را در کنار خودم احساس می کردم .
خنده های شیرین برادر صدیقی مرا نیز نا خود آگاه به لبخند وا می داشت . داشتم به خود بعد از رفتن آنها و بدون آنها فکر می کردم . به گذشته و آینده فکر می کردم و سعی می کردم درونم که به فریاد آمده است  را در یابم . می خواستم راه حلی پیدا کنم تا بر آتش درونم مرهمی بگذارم . ناگهان جرقه ای در ذهنم نشست . به انتقام فکر کردم ، باید انتقام این عزیزان و کلیه عزیزان دیگر را بگیرم . چگونه و کجا ؟ فکر می کردم ما به ازای این عزیزان چیست . نمی توانستم و نمی خواستم حساب کنم چون اصلا قابل مقایسه نبود. در عالم رویا و احساس گفتم حد اقل هزار عراقی باید به هلاکت برسانم تا دلم خنک شود . بنابراین تصمیم گرفتم که نذر کنم یک هزار عراقی را به هلاکت برسانم و یا در هلاکت آنها نقش اصلی را داشته باشم و تا وقتی این تصمیم را عملی نکرده ام به مرخصی نروم و در جبهه حضور داشته باشم . خیلی روی این قضیه فکر کردم و سعی کردم یک تصمیم احساسی و غیر خدایی نباشد . یعنی هر چه باشد برای خدا باشد  نه برای دوستان و دوستی مان . خودم ر ا راضی کردم و استدلال کردم اصلا فلسفه وجود ما در جبهه، دفاع و به هلاکت رساندن دشمن است و جنگ و جهاد همین است و باید با انگیزه و با روحیه جنگید، چند ساعتی طول کشید که این تصمیم کاملا شکل گرفت . بعد رفتم کمی روی اسپیدار قدم زدم احساس سبکی می کردم . مسئله ام حل شده بود .
خیلی خود را کنترل کردم که از این تصمیم در آن زمان به هیچ کس ، هیچی نگویم و به صورت یک راز پیش خودم بماند . روز بعد با دوستان در سنگر صحبت می کردیم و صحبت در مورد تفاوت جنگ در غرب و در جنوب بود و همچنین اینکه موقعیت ما ، در جبهه های غرب و جنگ در جبهه های شمالی جنگ در دشت و خاکریز تفاوت اساسی با جنگ کوهستان داشت.
تمام هدف ما در جنگ کوهستان رسیدن به دشت و تسهیل در پشتیبانی نیروها بود . چون در غرب خصوصا در جا هایی که راهی برای تردد وجود نداشت پشتیبانی عملیات و نیرو مشکل بود و با هلی کوپتر نیز چندان موفق نبود ازقاطر استفاده می شد . همچنین بحث دوستان موضع ما و موقعیت دشمن بود . در کوهستان برای حفظ یک ارتفاع نیروی کمی با امکانات بالا نیاز بود و بر عکس برای گرفتن ارتفاع ، نیروی زیاد و تلفات زیاد لازم بود و به راحتی نمی شد کار کرد مخصوصا برای منطقه ای مانند اینجا که ارتفاعی مسلط مانند گامو (گمو) که حتی تابستانها هم بدون برف نبود در دست دشمن و پشت سر  ما بود . 
یعنی دشمن تسلط کاملی بر تردد و عملیات ما داشت . دشمن از روی همین ارتفاع به راحتی عقبه ما را با خمپاره مورد اصابت قرار می داد و حتی می توانست تردد ماشین های سبک را دچار مشکل نماید . من در بین صحبت های آنها حواسم پرت شد داشتم به تصمیم خود فکر می کردم هر چه فکر می کردم و به عمق و سختی تصمیم بیشتر پی می بر دم . چند روز بعد با برادران همسنگرم صحبت می کردم و با توجه به تعداد کم دشمن در مواضع متوجه شدم که حتی در عملیاتهای بزرگ ما ، نیز حداکثر 200 نفر از عراقیها درگیر می شوند که بعد نیز به راحتی فرار می کنند و تلفات کمی دارند و از طرفی عملیاتها هم در سطح کوچک و شرایط سخت انجام می شود . بنا بر این موقعیتی که بتوان تلفات جدی و زیاد به دشمن وارد کرد خیلی نادر است . چند روز بعد به عقبه واحد خودمان در داخل شیاری نزدیک بیمارستان صحرایی فاطمه الزهرا رفتم . جای باصفایی در دامنه گامو در کنار جاده بود . دو چادر داشتیم و دوستان همه جمع بودند با رسیدن به عقبه لباسهایم را شستم و روی تانکر آب پهن کردم که خشک شود . نیم ساعتی بعد هواپیماهای دشمن موقعیت ما را بمباران کردند حالا  به دلیل حمل مجروحین دائما از این موقعیت هلیکوپتر بلند می شد و آنها فکر می کردند اینجا موقعیت فرماندهی مهمی است برگشتم دیدم لباسم در اثر ترکش پاره پاره شده است . به شوخی به دوستانم گفتم : خوب شد داخل لباس نبودم و گر نه الان ترکش خورده بودم .
شب به سنگر خودمان برگشتم و مسئله دیگری پیش آمد که سخت مرا متاثر کرد . چند روز قبل برادر عزیز علی کریمی شهید شده بود . شهید علی کریمی از اهالی یکی از روستاهای اطراف کاشمر بود . آخرین  باری که برای مرخصی به خانه رفته بود . خانواده اش یکی از دختران روستایشان را برای او خواستگاری و سپس عقد کرده بودند و بعد او به منطقه آمده بود . پس از اعزام به منطقه و درگیری در بالای یکی از ارتفاعات به شهادت رسیده بود طبق روال معمول هر کس ازمرخصی و عقبه می آمد ، نامه های مربوط به همرزمان را که از طریق واحد تعاون تحویل می شد به خط می آورد  . من نیز  در موقعیت شهید ذاکری که بودم تعدادی نامه را همراه آورده بودم . وقتی چند نامه مربوط به دوستان را دادم ، نامه ای به نام علی کریمی در بین نامه ها مشاهده کردم . به دلیل اینکه چسب نامه باز شده بود ، نامه به بیرون افتاده بود . چند روزی بیش از شهادت شهید کریمی نمی گذشت . نامه را یکی از دوستان خواند و خیلی منقلب شدیم . نامه از طرف خانواده شهید کریمی بود .موضوع نامه هماهنگی جهت مراسم ازدواج برادر  کریمی بود ، ولادت یکی از ائمه را برای برگزاری ازدواج در نظر گرفته بودند و گفته بودند برای آن تاریخ مرخصی بگیرد ، به هر حال مدتی به شهید کریمی و سایر عزیزان فکر کردم ، از سستی خود شرمنده شدم . با خود گفتم راه را باید رفت . باید عزم خود را جزم کنم و از خداوند مدد بخواهم و نا امید نشوم و باید به او توکل کنم چند روز بعد یکی از برادران خبر خوبی به من داد یکی از دوستان نزدیکم به نام مجید احمدی در موقعیتی بالاتر از محل ما چادر زده بودند . مجید از بچه های اطلاعات لشکر 27 حضرت رسول بود و در منطقه مریوان بالای ارتفاع هزار قله با هم آشنا شدیم . مسئول تیم گشتی شناسایی آنجا بود . مدتی  که با هم بودیم با سایر بچه های تیم شان خیلی صمیمی بودم . خیلی بچه های با صفایی بودند بعد ها شنیدم چند نفرشان شهید شدند .
رفتم دیدن مجید احمدی که تشریف نداشتند یکی از همکارانشان برادر هادی مصطع در چادر آنها بود بعد از احوالپرسی پرسیدم ببخشید شما از چه واحدی هستید ؟ ایشان گفت : از واحد بهداری . من نگاهی به وسایل سنگر کردم وشوخی گفتم پس حتما وسایلتان را هنوز نیاورده اید . ایشان گفت : بله قرار است بعد بیاوریم اصلا شما خودتان از چه واحدی هستید ؟ من هم که سرم برای سرکار گذاشتن و سر به سر گذاشتن درد می کرد علیرغم اینکه می خواستم زیاد شوخی نکنم نتوانستم خودم را کنترل کنم . گفتم : از واحد آبرسانی . ما آب خوردن سنگرها را تامین می کنیم و به این خاطر پرسیدم تا آمار شمارا داشته باشم و برای شما هم آب بیاورم . ایشان هم با این که کاملا باورش نشده بود . چیزی نگفت . گفتم شما حدودا چند نفر هستید که سهمیه آب شما را در نظر بگیریم و ایشان نیز آمار را گفت : و من به چادر خودمان رفتم . شب رفتم دیدن مجید احمدی و شام را هم پیش آنها بودم و وقتی مجید مرا به دوستانش معرفی کرد مصطع لبخند با معنایی زد . آن شب بعد از شام و آمدن از پیش مجید مدتی در تاریکی و در کنار صخره ای نشستم و باز فکر کردم . فکر انتقام دوستانم ، راحتم نمی گذاشت دوست داشتم سریعتر شروع کنم ولی نمی دانستم چطور و از کجا ؟ مدتی به صحبت های دوستان و وضعیت جبهه های غرب فکر کردم و با خودم گفتم آیا اصلا می شود ؟ کم کم شیطان به سراغم آمد تا مرا پشیمان کند. عظمت انتقام و سختی کار باعث شده بود کم کم جا بزنم . داشتم فکر می کردم برای شکستن قسم و نذر چه کفاره ای باید بدهم ولی بعد پشیمان می شدم و به خودم می آمدم . شب از نیمه گذشته بود دوباره هوس گریه کردم کمی از صخره ها بالاتر رفتم مکان دنجی پیدا کردم چفیه ام را روی زمین پهن کردم و مدت یک ساعت یکریز و بدون وقفه گریه کردم . همه چیز از خدا می خواستم  به یاد تمام عزیزانم گریه کردم . به خانم فاطمه زهرا پناه بردم . در همه مراحل و سختی ها  هر وقت دلم خیلی می گرفت در هیئت ها و گریه های نیمه شب به خانم پناهنده می شدم . یادم می آید یک روز یکی از بچه های لشکر  10 سید الشهدا که روی پشت لباسش با ماژیک نوشته بود "یا زهرا مادری کن "را در حال شهادت در اثر ترکش خمپاره دیدم و این جمله آغشته به خون روی لباس آن عزیز بسیجی در ذهنم نشسته بود وآن  شب چند بار این جمله را گفتم بعد آمدم پایین رفتم چادر گوشه ای پیدا کردم و خوابیدم.

   1      2      3      4   >>
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
لوگو
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
امکانات دیگر
تعداد بازدیدکنندگان : 140574


.
قالب وبلاگ