خاطره ی فرارازاردوگاه یک اسیردلاورایرانی - بهار امید
X
تبلیغات
رایتل
بهار امید
نشریه اینترنتی کانون مسجد امام حسن عسگری- قم
نگارش در تاریخ جمعه 21 تیر‌ماه سال 1387 توسط خادم الشهدا
اردوگاه موصول یک دومین اردوگاه عراق بود که غالب اسرای آن از برادران غرب کشور بودند که اکثرا غیرنظامی و در شهرهای قصرشیرین سرپل ذهاب سومار نفت شهر حوالی گیلان غرب و در بین جاده ها دستگیر شده بودند .
که میانگین سنی آنها به 30 سال می رسید در بین آنها عده ای سرباز پاسدار و نیروهای حزب اللهی بسیجی نیز وجود داشتند. در انتهای اردوگاه انبار بزرگی وجود داشت که تدارکات نیروهای مستقر در اردوگاه از آنجا تامین می شد که در آن از لباس پوتین اسلحه نارنجک فشنگ انواع وسایل فردی نظامی گرفته تا پتو کیسه خواب و... موجود بود........
  
باتوجه به بسته بودن درب انبار پنجره آن که 2 5 متر از سطح زمین فاصله داشت به راحتی باز می شد و اسرا پس از فهمیدن این قضیه دور از چشم نگهبانان به انبار نفوذ کردند. در ضلع دیگر انبار پنجره ای بود با همان فاصله که به بیرون از قلعه راه داشت . ابتدا قصد از نفوذ به انبار دستبرد به وسایل دشمن بود چند عدد نارنجک کلت کمری تعدادی لیوان بشقاب یک رادیوی یک موج ازجمله وسایلی بود که از انبار به داخل اردوگاه آمد. نارنجکها و کلت را در نایلون پیچیده و در داخل باغچه مدفون کردند تا شاید در هنگام ضرورت از آنها استفاده شود و سپس با ایجاد یک آتش سوزی ساختگی در انبار علاوه بر دستبرد مقادیر زیادی از وسایل موجب گردید که عراقی ها متوجه کم شدن برخی از وسایل انبار نگردند.
شب عید سال 62 بود . عراقیها به مناسبت عید نوروز تا نیمه های شب در آسایشگاه را بازگذاشته بودند و از صبح تا فردای آن روز آماری در کار نبود دو نفر که اهل غرب کشور بودند و با یک سرباز عراقی دوست شده بودند با طرح یک نقشه قبلی شبانگاه با شکستن نرده پنجره حمام به بیرون راه یافته و با کمک آن سرباز به جانب ایران روانه شدند. فردا ساعت یازده صبح عراقیها متوجه فرار آن دو نفر شدند با عجله چندین بار آمار گرفتند همه جای اردوگاه را گشتند و با مشاهده نرده شکسته پنجره همه چیز مشخص شد. دقایقی بعد چند هلیکوپتر گشت با دقت منطقه را جستجو کردند اما آن دو نفر که لباس عربی پوشیده بودند با استتار به موقع به راحتی از محدوده اردوگاه دور گشته و به سوی مرزهای ایران روانه شده بودند...
عراقیها مسئول آسایشگاه و تنی چند از دوستان آنان را برای بازجویی بردند و بیرحمانه زیر شکنجه قرار دادند اما نتیجه ای حاصل نشد. افسر عراقی چند ساعت بعد به خیال خود ترفند جالبی بکار گرفت و اعلام نمود که هر دو فراری دستگیر شده اند و بزودی اعدام خواهند شد اما همه متوجه شدند که این ادعا بی اساس است چون بازجوییها و شکنجه ها همچنان ادامه داشت .
چند هیات از بغداد به اردوگاه آمد و محل فرار را بازدید نمود از آن پس تمامی پنجره های پشتی با بلوک و سیمان مسدود شد و راکدشدن هوا مشکلات تنفسی زیادی را برای اسرا به بار آورد. و علاوه بر آن نماز جماعت داشتن کاغذ و قلم و اجتماع بیش از سه نفر ممنوع شد. ساعات هواخوری اسرا بسیار محدود شد و دو نفر از کسانی که به بازجویی رفته بودند صدمات غیرقابل جبرانی خوردند و جز معلولین شدند...
چند ماه بعد نامه ای از آن دو نفر به دست یکی از اسرا رسید که خبر سلامتی خودشان را از ایران فرستاده بودند. متاسفانه یکی از برادران اسیر بر اثر شکنجه مداوم به خاطر مساله فرار به شهادت رسید و غمی بزرگ بر دلها نهاد. کادر عراقی مسئول اردوگاه تعویض شد و با انتقال عده زیادی از اسرا به اردوگاه دیگر قضیه فرار کم کم پایان پذیرفت ... آن دو نفر به ایران رسیدند اما اسرا یک شهید و یک معلول دادند و بسیاری از امکانات به ظاهر رفاهی خود را از دست دادند.
به علت نحوه برخورد عراقی ها با موضوع فرار حاج آقا ابوترابی به شدت مانع فرار انفرادی اسرا می شدند و می فرمودند چون فرار افراد آن هم با انگیزه شخصی موجب اذیت سایر اسرا می شود درست نمی باشد.
آغاز بهار
مهمترین مناسبت عید نوروز بود نوروز آغاز بهار برای اسرا بسیار غم انگیز بود. این غم ناشی از خاطرات فراوانی بود که از این عید ملی داشتیم . از کودکی از کفش و لباس نو از ماهی قرمز از تنگ بلوار از هفت سین و از صندوق چوبی مادربزرگ که به ما عیدی می داد. از بوسه های گرم مادر و دستان پدر. از دید و بازدید لبخند فرزند چهره شاد همسر و وزش نسیم بهاری بر گونه های خاک .
یادم می آید اولین عید اسارت برایم بسیار پراندوه گذشت . برای نخستین بار عید نوروز دور از خانواده بودم . دیگران هم حال مرا داشتند. سکوتی گلوگیر بر آسایشگاه حاکم شده بود.
تحویل سال نیمه شب بود. یکی شمعی روشن کرده بود و در جلوی خود گذاشته بود و به سوختنش می نگریست . دیگری در زیر پتو خود را به خواب زده بود; ولی از غلت خوردن دایمش معلوم بود که خواب نیست بلکه عکس زن و فرزند خود را در دستان می فشارد. افکار گذشته در جلوی چشمانم جان می گرفتند. من به خانواده ام فکر می کردم ; به مادرم به پدرم به خواهران و برادرهایم . نمی دانستم با این بمباران شهرها هنوز زنده اند یا نه ; ولی یقین داشتم که به یاد من هستند. بغض گلویم را گرفته بود. یکی از دوستان داشت آرام برای خود آواز می خواند. چند دوبیتی را زمزمه می کرد. سکوت آسایشگاه باعث شد صدایش بلندتر شود. صدای گرم و خوبی داشت .
مسلمانان دلم یاد وطن کرد
نمی دانم وطن کی یاد من کرد
نمی دونم که زن بی یا که فرزند
خوشش باشه هر آنکه یاد من کرد
آرام بغضم شکست و بعد از شش ماه از اسارت برای اولین بار گریستم . لحظاتی بعد کم کم سکوت شکست . غصه ها به نوعی وازدگی و بی اعتنایی مبدل شد و شوخی آغاز گردید. دوستی هفت سین چید. از سنگ سکه سیگار سیم (کابل ) سمون (نوعی نان عراقی ). درست یادم نیست دو تای دیگر چه بود. هرچه بود خنده دار بود و لبخند تلخی بر لبان بیننده می نهاد.
سالیان بعد که اسرا تجربه کافی اندوخته بودند در هنگام سال نو قرآن و بعد فرازهایی از سخن امام (ره ) قرائت می شد و اسرا آغاز سال جدید را به همدیگر تبریک می گفتند. در یکی دو آسایشگاه با هماهنگی عراقی ها نمایشگاه عکس برپا می شد. عکسهای بچه های اسرا که از ایران آمده بود. به دیدنش می ارزید. در حاشیه کارهای تبلیغاتی هم صورت می گرفت .
در دیگر مناسبتها همچون روز ارتش روز قدس روز سپاه پاسداران روز زن و هفته دفاع مقدس به همان منوال برنامه ها مهیا و اجرا می شد که در بالابردن روحیه اسرا نقش بسزایی داشت .
تهیه و تنظیم : موسسه فرهنگی پیام آزادگان
روزنامه جمهوری اسلامی
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
لوگو
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
امکانات دیگر
تعداد بازدیدکنندگان : 157555


.
قالب وبلاگ