زندگینامه +خاطراتی از سردار شهید محمد حسین شیخ حسنی - بهار امید
X
تبلیغات
رایتل
بهار امید
نشریه اینترنتی کانون مسجد امام حسن عسگری- قم
نگارش در تاریخ چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1389 توسط خادم الشهدا

فرمانده واحد تامین وپشتیبانی لشگر17علی ابن ابی طالب(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

در سال 1333 ش. در شهر مقدس، قم متولد شد. در همان دوران کودکی به خاندان عصمت و طهارت عشق می ورزید و در مجالس عزاداری اهل بیت ـ علیهم السلام ـ شرکت می نمود. او تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در قم طی کرد.
در زمان اوج گیری انقلاب اسلامی همدوش امت حزب الله، فعالانه در تظاهرات شرکت می کرد و پس از فعالیت گسترده و پخش اعلامیه های امام خمینی (ره)، توسط سفاکان رژیم پهلوی دستگیر می شود و با پیروزی امت حزب الله، همراه با دیگر زندانیان سیاسی آزاد می گردد. او بعد از پیروزی انقلاب به عضویت سپاه درآمد. پس از شروع جنگ به جبهه اعزام گشت و در هجوم عراق به خرمشهر، بر اثر ترکش خمپاره از ناحیه صورت مجروح شد. بهبود جراحت ایشان مدت زیادی طول کشید. در همان ایام که هنوز بهبود نیافته بود، به عنوان مسئول تامین لشکر علی بن ابیطالب (ع) سخت به فعالیت پرداخت. سرانجام محمد حسین پس از سالها تلاش و کوشش در تاریخ 7/12/1362 در جزیره مجنون به کاروان شهیدان پیوست.


خاطرات
مرتضی شیخ حسنی، فرزند شهید. 
عمویم می گفت: یک بار بابایم یک ماشین وانت، کنسرو بار زده بود. شما هرچه گریه کردید که بابایت کنسرو به تو بدهد، او نداد و گفت مال جبهه و بیت المال است. 

مهدی نایینی:
شهید شیخ حسنی به کسی اجازه نمی داد از بیت المال استفاده شخصی کند، مثلاً از ماشین های دولتی. اگر کسی می گفت: اجازه می دهید مثلاً از خودکار شما استفاده شخصی بکنم، پولش را هم می دهم، ایشان می گفت: این خودکارها مال جبهه است و من حق فروش آنها را ندارم. اگر خودکار می خواهی برو از بیرون بخر. 

طاهره ایبد:
بر اساس خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید 
سرما از لای شیشة اتوبوس می خزید تو و مثل ماری گزنده، به تن، نیش می زد. جاده را برف، یکدست سفید کرده بود.
زن نگران به کودکش نگاه کرد. صورتش قرمز شده بود. زن دست روی پیشانی اش گذاشت؛ داغ بود. تب هر لحظه بالاتر می رفت. زن دلواپس به شوهرش گفت: «تب محمّد حسین بالاتر رفته، دلم شور می زنه، تو این برّ بیابون نه دکتری هست، نه دوا و درمون.»
مرد دست بر پیشانی کودک گذاشت و گفت: «داغه.»
کودک سرفه کرد؛ سرفه های شدید انگار که گلو را خراش می داد. صورتش سیاه شد. مرد گفت: «قنداقش رو باز کن».
- این جا؟ ... می ترسم بدتر شه، تو این هوا .... خدایا خودت یک کاری کن. 
کودک که تا مدتی قبل بی تابی می کرد، گریه اش قطع شده بود، فقط صدای سرفه هایش بود که توی اتوبوس می پیچید. تب همة توانش را برده بود.
مرد دست به پشت صندلی جلو گرفت و بلند شد به سمت راننده رفت. زن طاقتش تمام شد، قطره اشکی از گوشة چشمش چکید. با چادر آن را پاک کرد و موهای نازک و نرم محمّد حسین را از روی پیشانی اش کنار زد و خم شد و گونه داغش را بوسید و زمزمه کرد: «پسر گلم چه بلایی سرت اومده؟ ... خدایا بچه ام رو به تو می سپارم.»
مرد برگشت و نگران نشست: چند ساعت دیگه می رسیم قم.»
زن زمزمه کرد: «یا حسین، ما به پابوس تو اومدیم، از زیارت تو برمی گردیم، تو رو به جان علی اصغر شش ماهه ات قسم، نگذار بلایی سر این بچة شش ماهه بیاد، یا امام حسین کمک کن.»
مرد تسبیح می انداخت و زیر لب ذکر می گفت و گاهی دست به پیشانی پسرک می زد. زن تلاش می کرد به بچه شیر بدهد. محمّد حسین به سختی شروع به مکیدن کرد. ضعیف تر از آن بود که ادامه دهد. با هر مُک بی حال می شد و لب ور می چید. زن زیر چانة کوچکش را گرفت و آن را بالا و پایین برد تا طفل بتواند چیزی بخورد.
مرد گفت: «گریه نکن، خوب نیست این وری بهش شیر بدی، توکّل کن به خدا.»
مرد زیر لب لا اله الا الله گفت، به نظرش اتوبوس خیلی کند حرکت می کرد. به قم که رسیدند، راننده با صدای بلند گفت: «بر محمّد و آل محمّد صلوات.» صدای صلوات جمعیت بلند شد. مرد دست به کار شد و وسایل را که دور و بر پخش بود، جمع کرد و توی مشمّا ریخت. خستگی از سر و رویشان می بارید. زن نگران به کودک نگاه کرد و آهسته صدایش زد.
اتوبوس به گاراژ رسید. زن گفت: «تند بریم ... اصلاً حالش خوب نیست.»
مرد ساک و کیسة نایلون و زنببیل را در دست گرفت و راه افتاد زن پشت سرش، بی این که صبر کند مسافران جلویی پیاده شوند، راه باز کرد و پیاده شد.
به خانه که رسیدند، بار صفر را ریختند و راهی درمانگاه شدند. محمّد حسین در آتش تب می سوخت و گاهی نالة ضعیفی می کرد. دکتر معاینه اش که تمام شد، گفت: «سینه پهلو کرده، بدجوری دارو می دهم ... اول بهش آمپول رو بزنین ... شربت هم می دم. نباید بگذارید تبش بره بالا که خطرناکه. باید پاشویه ش کنیم ... بلدین که؟
زن گفت: «چه جوری؟»
- دست و پا و صورتش رو با آب نیم گرم بشویید تا تبش باید پایین. خیلی مراقب باشین.
مرد گفت: «آقای دکتر، خوب می شه»
- توکّل به خدا ... سینه پهلوش شدیده ... من هر کاری از دستم می اومد کردم. راه افتادم. زن دیگر نمی توانست خودش را کنترل کند. تا خانه اشک ریخت و دعا کرد. خسته بود؛ اما مجال استراحت نداشت. قنداق محمّد حسین را باز کرد. مرد کتری را روی چراغ گذاشت. آب که گرم شد، لگن و کتری را توی اتاق آورد. زن پاهای بچه را توی لگن گرفت و مرد آب ریخت و زن پا و دست و صورت محمّد حسین را شست، محمّد حسین گریه کرد. 
زن داروهایش را به او خوراند و دست بر پیشانی اش گذاشت، تب کمی پایین آمده بود.زن روی بچه را پوشاند. زیارت عاشورا را دست گرفت و با گریه و زاری مشغول خواندن شد. دعا که تمام شد، صدای گریه اش بلند شد: « حسین جان، ما به خاطر تو به کربلا اومدیم ... حسین جان، پسرم تو راه کربلا مریض شد ... من شفای بچه ام را از تو می خواهم یا امام حسین.»
مرد با چشمهای خیس نگاهش کرد و زیر لب، زیارت عاشورا را زمزمه می کرد.
تب کودک قطع شده بود و محمّد حسین آرام خوابیده بود.

مشت و لگد که توی در می آمد، انگار کسی می خواست در را از چارچوب بکند. زن دوید طرف در.
- کیه؟ کیه؟ ... سر شیر آوردی؟
محمّد حسین بود که تا در باز شد، نفس نفس زنان پرید تو و رفت طرف زیرزمین، زن نگاهی توی کوچه انداخت و دلواپس در را بست. گفت: «چی شده محمّد حسین؟ چی کار کردی؟
محمّد حسین گفت: «هیس س س ... نگو من کجام».
زن دم در زیرزمین ایستاد و گفت: «تو که منو کشتی، بگو ببینم چی شده؟»
محمِّد حسین گوشه زیرزمین نشست، قفسة سینه اش هنوز تند و تند بالا و پایین می رفت.
- هیچی.
زن گفت: «هیچی؟ که هیچی؟ ... هیچ کاری نکردی، اون وقت اومدی این جا قایم شدی و می گی که من نگم کجایی ... با کسی دعوا کردی؟»
محمّد حسین عرق صورتش را پاک کرد و به زن نگاه کرد و جواب نداد. زن گفت: «جواب منو بده، محمّد حسین، دق مرگم کردی ها ... با کی دعوا کردی.»
لب های محمّد حسین تکان خورد اما صدایی از آن بیرون نیامد. انگار از حرف زدن پشیمان شد. زن نگران گفت: «د بگو ببینم.»
محمّد حسین آهسته گفت: «با اسمال»
زن یک قدم جلو آمد و گفت: «با کی؟»
محمّد حسین ساکت ماند. چشم های زن از ترس داشت بیرون می زد: «با اسمال؟ ... اسمال عرق فروش؟»
محمّد حسین چیزی نگفت. زن گفت: «یا قمر بنی هاشم ... بالاخره کار خودت را کردی پسر؟ ... سر چی؟»
محمّد حسین انگار که یکدفعه همه چیز یادش آمده باشد، با صدای بلند گفت: «سر چی؟ ... معلومه که سر چی؟ ... مغازه عرق فروشی راه انداخته تا لات و لوتا برن تو مغازه اش عرق بخورن و بیان بیرون، عربده بکشن و زن و بچه مردم رو اذیت کنن.»
زن محکم پشت دستش کوبید و گفت: «حالا چه خاکی به سر بریزیم ... بچه آخه بتوچه، تو این محل بزرگتر از تو نیست. این همه مرد گنده داره اینجا زندگی می کنه، اونوقت یک بچه سیزده، چهارده ساله می خواد از ناموس مردم دفاع کنه ... خب، غیرت دارن خودشون برن.»
زن گوشه ای نشست و سرش را روی دستش گذاشت و روی پایش زد و گفت: «حالا چه خاکی به سرم بریزم، رفته با کی در افتاده ... اسماعیل عرق فروش هیچی ندار.»
چرخید و نگاهی به محمّد حسین انداخت و گفت: «حالا چی کار کردی که دویدی اومدی اینجا؟»
محمّد حسین آهسته گفت: «زدمش!»
زن از جا پرید: «چی؟»
محمّد حسین ساکت نگاهش کرد. زن وحشت زده گفت: «چی کار کردی؟ ... خدا به فریادمون برسه ... اسمال عرق فروش را زدی؟»
محمّد حسین با دلشوره گفت: «فحش داد ... فحش ناموسی، سنگ برداشتم انداختم شیشه مغازه رو بشکنم، خورد بهش.»
مشت و لگد بود که به سینه در کوبیده می شد و صدای فریاد و عربده مبهم از پشت در رعشه به جان زن و پسر انداخت. زن هراسان بیرون دوید و در زیرزمین را بست و چادر سر انداخت و دوید دم در:
- کیه؟ ... کیه؟ صدایی از پشت در گفت: «واکن ببینم ... خیال کردین شهر هرته ... پسرة نیم وجبی! ... حسابت رو می رسم.
زن با دستهای لرزان در را باز کرد. اسماعیل عرق فروش با سر شکسته، همراه پاسبانی پشت در بود و مردم توی کوچه جمع شده بودند.
- سر کار تو خونه س، خودم دیدمش که دوید رفت تو خونه.
زن دم دماغش را گرفت و گفت: «چی شده؟ ... کی تو خونه س »
اسماعیل عرق فروش گفت: «که نمی دونی ... خودت رو به اون راه نزن ... برو کنار ببینم ... کجا این پسرة لندهور رو قایم کردی؟»
و قدم توی خانه گذاشت. زن داد کشید: «کجا؟ ... پاهای نجست رو تو خونه من نگذار، تو این خونه همه نماز می خونن.»
پاسبان داد کشید: «بگو این پسره بیاد بیرون، وگرنه می آیم تو.»
زن خواست در را ببندد. اسماعیل عرق فروش تنه اش را گذاشت لای در و در را هول داد. زن زورش نرسید. یکدفعه در زیرزمین باز شد و محمّد حسین با چوب بیرون آمد. اسمال عرق فروش داد زد: «جناب سرکار خودشه، محمّد حسین شیخ حسنی تو محل، آسایش واسه کسی نگذاشته.» 
محمّد حسین جلو آمد و گفت: « از کی تا حالا، عرق خورها هم کسی شدن؟!»
اسمال گفت: «زبونت رو کوتاه می کنم.»
زن به محمّد حسین اشاره کرد: «چیزی نگو.»
محمّد حسین گفت: «تا دکونت رو نبندم، ول کن نیستم.»
اسمال عرق فروش به طرف محمّد حسین حمله کرد، پاسبان او را گرفت. اسمال داد زد: «سگ کی باشی، جوجه، یک علف بچه واسه ما آدم شده.» 
زن باز به محمّد حسین اشاره کرد. پاسبان یکدفعه هل خورد تو و مچ دست محمّد حسین را گرفت و گفت: «باید بریم شهربانی باجک.»
زن جیغ زد. پاسبان دست محمّد حسین را کشید. زن کلید برداشت و دنبالش دوید.

محمّد حسین شلوارش را پوشید و چوبش را برداشت. زن، نگران بلند شد و گفت: «کجا؟ ... هنوز زیر چشمت خوب نشده ها، باز می خوای یک دردسر دیگه درست کنی؟»
محمّد حسین چیزی نگفت: زن گفت: «دفعه اول کتکت زدن و تعهد گرفتن و ولت کردن، دفعة دوم می اندازنت تو زندون ... می فهمی؟ ... دو سه شبه که منو نصف عمر کردی؟»
محمّد حسین آمد طرف در، زن جلو در ایستاد: «مگه با تو نیستم ... باید به بابات بگم. یک وقت دیدی این اسمال عرق فروش بلایی سرت آورد.»
- کاری به اسمال ندارم ... این جا محله ماست، زن و دختر مردم باید آسایش داشته باشن، نمی گذارم هیچ عرق خوری، وایسه سر این کوچه.
زن خواست مانعش شود، محمّد حسین کتش را پوشید و چوبش را برداشت و راه افتاد. زن صدایش کرد. در، پشت سر محمّد حسین بسته شد. زن خیره به در ماند.
صبح، زن بلند شد؛ چادر و زنبیلش را برداشت تا برود سبزی بخرد، سر کوچه شلوغ بود، آن جا که رسید، اسمال عرق فروش را دید که وانتی گرفته بود و یخچال و شیشه های عرقش را بار آن می کرد.
وقتی برگشت، مغازه خالی و بسته بود.



عروس چشم به در داشت تا داماد وارد شود. مادر عروس گفت: «یکی رو فرستادیم بره دنبالش.»
مهمان ها مشغول پذیرایی از خودشان بودند. دیس شیرینی پر می رفت و خالی برمی گشت. از توی آشپزخانه سر و صدای بشقاب و استکان و نعلبکی می آمد. سینی چای با استکان های کمر باریک و چای خوش رنگ توی حیاط می گشت. پسر بچه ها گوشه، گوشه مشغول کش رفتن شیرینی و بسته های نقل بودند و دختر بچه ها هم دور عروس جمع شده بودند و زل زده بودند به او برّوبر نگاهش می کردند و دزدکی دستی به تور و لباس سفیدش می کشیدند.
پسربچه ای که دنبال داماد رفته بود، در حالی که لپش پر بود، برگشت و گفت: «نبود، زندایی! نبود.»
مادر عروس گفت: «کی نبود؟»
- دوماد دیگه، آقا محمّد حسین نبود، گفتن با دوستانش رفته بیرون.
عروس به مادرش نگاه کرد، مادر گفت: «یعنی چی؟ کجا رفته؟»
پسربچه شانه اش را بالا انداخت و رفت. عروس، دلواپس مادر را نگاه کرد.
مادر محمّد حسین جلو آمد و گفت: «چیزی نشده؟»
مادر عروس گفت:«محمّد آقا کجا رفته؟ ... می گن با دوستاش رفته بیرون.»
مادر داماد گفت: «نگران نباشید. برمی گرده، اون از بچگی آروم و قرار نداشت. من بزرگش کردم، می شناسمش.»
عروس دلشوره داشت، شب ها، شهر خیلی امن نبود.
مادر داماد دست دم دهانش گذاشت و کل زد. همصدا با او بقیه زن ها هم شروع کردند به کل زدن دل توی دل عروس نبود. دلشوره کم کم داشت به بغض بدل می شد و می آمد توی گلویش. می ترسید بغض راهش را ادامه دهد بیاید توی چشم هایش و سرازیر شود. آن وقت جلو آن همه مهمان ... نمی خواست کاری کند که همه متوجه حالش بشوند؛ اما نمی توانست بی خیال باشد.
جسته، گریخته از این طرف و آن طرف خبرهای تلخی می رسید. خودش چند بار صدای تیراندازی و صدای الله اکبر مردم، توی کوچه و بازار. همه جا شایع شده بود که می خواهند حکومت نظامی اعلام کنند. این فکرها خیالش را آشفته کرده بود، چقدر تلخ! شب عروسی و این همه دلهره!
به مهمان ها نگاه کرد زن ها بی خیال از همه چیز گرم خوردن و دایره زدن و دست زدن بودند. انگار که هیچ غمی در عالم ندارند یا غم هایشان را توی خانه گذاشته اند و آمده اند شبی دور هم بنشینند و با خوشی دیگران خوش باشند.
وقت شام بود. کشیدن غذا را از مردانه شروع کردند. بشقاب به بشقاب پلو و کباب از دست آشپز، دست به دست می گشت و روی میزها چیده می شد.
مردها را که غذا دادند، بشقاب ها به سمت زنانه روانه شد و یکی یکی روی میزها و توی دست بچه ها جا گرفت. عروس اصلاً اشتها نداشت. با آن حال، یک دانه برنج هم نمی توانست توی دهان بگذارد.
زن ها که مشغول خوردن شدند. پسر بچه دوید توی زنانه و گفت: «اومدن، اومدن»
عروس نفس عمیقی کشید و بغضش پایین رفت. پرسید: «همه شون؟»
پسربچه گفت: «آره دوماد هم اومد. می خوان غذا بخورن.»
عروس بشقابش را از مادرش گرفت و قاشق را برداشت و آهسته، طوری که روی لباسش نریزد، شروع کرد به خوردن، شام که تمام شد، داماد دم در یا الله گفت: زن ها دویدند و چادرها را به سر کشیدند و مادر داماد دم در رفت و کل زنان، داماد را توی اتاق آورد، محمّد حسین سر به زیر از بین زنان رد شد و کنار عروس آمد و روی صندلی نشست. عروس نگاهی به سر و وضع محمّد حسین انداخت و گفت: «چرا کتت اینجوری شده؟»
محمّد حسین خندید و گفت: «چی جوری شده؟»
عروس با خجالت گفت: «کجا ... کجا رفته بودین؟»
محمّد حسین دستی به موهایش کشید و گفت: «یک کار واجب داشتیم.»
عروس با دلخوری برگشت و نگاهش کرد. محمّد حسین خندید و از توی جیبش اعلامیه ای درآورد و به او نشان داد و گفت: «رفتیم با بچه ها اینارو بچسبونیم»
عروس با تعجب و وحشت گفت: «چی؟ ... شب عروسی؟ اگه می گرفتنتون؟»
محمّد حسین، زد زیر خنده و گفت: «اتفاقاً گرفتنمون، کتک کاری هم کردیم ... بچه ها نگذاشتن من زیاد کتک بخورم، هر کدوم از بچه ها یک باتوم از پاسبونا خوردن و بعد در رفتیم.»
عروس زل زده بود به محمّد حسین. از کارهایش سر در نمی آورد.
محمّد حسین خندید و گفت: «اینجوری نگاه نکن، حالا که سر و مر و گنده اینجام ... بیچاره بچه ها امشب تا صبح ناله شون هواس.»
- کسی چیزی نشد؟
- نه بابا، اینا پوست کلفت تر از این حرفان ... کتک خوردن و هر هر خندیدن.
مادر داماد آمد و رو به عروس گفت: «نگفتم دلتون شور نزنه، من پسرم رو می شناسم. هیچ جا بند نمی شه.» 
عروس به مادر و پسر نگاه کرد و فکر کرد شناختن جوانی که حالا شوهرش بود، چقدر سخت است.


پنجره، نیمه باز بود، سوز سردی از درز آن تو زد و باد پرده و پنجره را به بازی گرفت. زن دوید پنجره را بست. و از پشت آن به آسمان نگاه کرد. هوا تاریک شده بود و نمی شد خوب چیزی را تشخیص داد، وقتی ستاره ای به چشم نمی خورد، یعنی هوا ابری بود.
محمّد حسین دست کرد پشت رختخواب ها و مشمایی بیرون کشید. از صدای خش خش، زن رو برگرداند و نگاهش کرد. محمّد حسین کاپشنش را برداشت و زیپش را بست و مشما را توی یقه اش انداخت و روی کاپشنش دست کشید تا جلب توجه نکند.
زن گفت: «امشب هم می ری؟»
محمّد حسین گفت: «آره»
زن گفت: «تا کی؟»
محمّد حسین گفت: «تا هر وقت که به نتیجه برسیم.»
زن گفت: «خطرناکه!»
محمّد حسین گفت: «بی خیال ما که خونمون از دیگران رنگی تر نیست.»
زن گفت: «دلم شور می زنه ... حکومت نظامی یه ... »
محمّد حسین همان طور که کفش هایش را می پوشید، گفت: «توکل به خدا، زیاد دلت شور نزنه، برای اون بچه خوب نیست، می آم ... خداحافظ .»
و راه افتاد. زن با قدم های سنگین پشت سرش رفت. خیالش آشفته بود. از اتفاق هایی که لحظه به لحظه در شهر می افتاد، بی خبر نبود، هر لحظه در گوشه ای برای کسی، حادثه ای رخ می داد و او می ترسید روزی این حادثه ها به سراغ مردش هم بیاید که آرام و قرار نداشت.
مرد در را بست. زن پشت پنجره رفت و از آن جا کوچه را پایید و زیر لب آیه الله کرسی خواند.
محمّد حسین برگشت و نگاهی به پنجره انداخت. می دانست زن با نگاهش او را بدرقه می کند.
از کنار پنجره رد شد، دلش نمی خواست او را دلواپس و نگران کند. کودکی که در راه بود می بایست آسوده پرورش پیدا کند. سر کوچه یادش افتاد سه راهی ها را برنداشته با عجله برگشت. زن پشت پنجره نبود. آهسته در زد، به فاصله ای کوتاه صدای زن را شنید: «کیه؟»
- منم، در رو باز کن.
صدای لخ لخ دنپایی زن می آمد. در باز شد، مرد در را بی صدا بست. زن گفت: «دیگه نمی ری؟»
- یک چیزی یادم رفته بود.
با عجله توی زیرزمین رفت. زن حال پایین رفتن از پله ها را نداشت. دست به گوشه دیوار گرفت و روی پله اول ایستاد. محمّد حسین با مشمایی در دست بیرون آمد و پله ها را دو تا یکی بالا پرید.
زن گفت: «سه راهی می بری؟»
- دلت شور نزند.
زن زیر لب گفت: «مگه می شه؟»
محمّد حسین در حیاط را باز کرد، سرکی توی کوچه کشید و آهسته گفت: «خداحافظ.»
در را بی صدا پشت سر بست. اشک، توی چشم زن حلقه زد و سرما توی تنش دوید.
راه افتاد به طرف اتاق. اگر بچه توی شکمش سرما می خورد، کارش ساخته بود.
محمّد حسین سر کوچه که رسید، دوستش را دید. دست دادند و راه افتادند.
جلوتر دوست دیگرش منتظر ایستاده بود. با احتیاط به طرف خیابان راه افتادند.
محمّد حسین گفت: «امشب باید دخل این تانک رو بیاریم، وگرنه همین روزهاست که مردم رو به توپ ببنده»
دوستش گفت: «یواش تر حرف بزن. دیوار موش داره»
آن یکی گفت اعلامیه ها رو کی پخش کنیم؟»
محمّد حسین گفت: «دخل تانک رو که آوردیم، می ریم سراغ اعلامیه ها.»
هیبت مهیب تانک از دور پیدا بود. باید احتیاط می کردند. کفش های کتانی شان صدا نمی کرد، اما نباید دیده می شدند. سربازها این طرف و آن طرف خیابان مشغول گشت زنی بودند.
محمّد حسین یک طرف کوچه، چسبان دیوار ایستاد و دوستانش طرف دیگر. یکی از سه راهی ها را از توی مشمّا در آورد. با صدای خش خش مشمّا یکی از مأمورها رو برگرداند. محمّد حسین بی تکان ماند. مأمور فریاد زد: «کی اونجاست؟»
و به طرف کوچه به راه افتاد. بچه ها پا به فرار گذاشتند، هر کدام از مسیری. محمّد حسین خیابان را تند دوید. دو مأمور مسلح پشت سرش بودند و فریاد «ایست ایست» شان وحشت به کوچه های خاموش ریخت. صدای پای محمّد حسین و مأمورها توی کوچه پیچید. دو مأمور نزدیک شدند. فاصله خیلی کم بود، چیزی نمانده بود به او برسند و اگر او را به سه راهی ها می گرفتند، کارش ساخته بود، باید کاری می کرد. محمّد حسین آن قدر صدای پای مأمورها را نزدیک حس می کرد که تصور می کرد اگر دست دراز کنند، می توانند یقه اش را بگیرند. نفس نفس می زد و قلبش توی قفسة سینه این طرف و آن طرف کوبیده می شد. پهلویش تیر می کشید. ایستاد. مأمورها در چند قدمی اش بودند.
نباید معطّل می کرد، مشمّای سه راهی را چرخاند و آن را روی پشت بام مسجد پرتاب کرد. مأمورها رسیدند. یکی از آنها دست او را گرفت و از پشت دستبند زد و آن یکی گفت: «با اجازة کی اومدی بیرون؟»
محمّد حسین گفت: «مرجع تقلیدم.»
- مرجع تقلیدت کیه؟
- امام خمینی.
مأمور را هُل داد و لگد محکمی به پایش زد و گفت: «حالا نشونت می دم مرجع تقلیدم کیه.»
زن پشت پنجره چشم به راه مرد بود و نمی دانست تا انقلاب به نتیجه نرسد، مرد به خانه نخواهد آمد.


محمّد حسین توی اتاق نشسته بود و بدون اینکه متوجه باشد، دانه های تسبیح توی دستش می چرخید. زل زده بود به بچه ها. موهای دخترش ریخته بود روی بالش و لای پلک هایش کمی باز بود؛ به خواب خرگوشی رفته بود و با دهان باز نفس می کشید. پسرش با صدای بلند نفس می کشید. سرش از روی بالش افتاده بود. چشم های محمّد حسین لحظه ای از دخترش و لحظه ای بعد از پسرش تصویر می گرفت. دل کندن برایش سخت بود. دوری بچه ها کار آسانی نبود. لحظه هایی را که با بچه ها می گذراند، برایش زنده می شد.
محمّد حسین چهار دست و پا خم شد و بچه ها بر پشتش سوار شدند و او حرکت کرد. خسته که می شد بچه ها را می انداخت روی پشتی و بعد قهقهة کودکانه بچه ها تمام خانه را پر می کرد.
در اتاق باز شد. زن آهسته گفت: «اینجایی محمّد حسین؟»
مرد تکانی خورد، به طرف بچه ها رفت و آهسته صورتشان را بوسید و بلند شد و از اتاق بیرون آمد. چشم های زن خیس بود. مادر زنش قرآن و کاسة آب را توی سینی گذاشته بود و برگ سبزی توی کاسه آب. پیرزن گریه می کرد. محمّد حسین چفیه اش را دور گردنش انداخت و ساکش را برداشت و قرآن را بوسید و از زیر آن رد شد. دوباره برگشت، سه بار قرآن را بوسید و دم در رفت. ساک را زمین گذاشت و اورکتش را پوشید و گفت: «خب ... من دیگه باید برم ... دیگه سفارش نمی کنم ... نگران من نباشید. نگذارید بچه ها دلتنگی کنن ... دیگه باید برم ... حلال کنید ... بدی، خوبی ... خداحافظ.»
زن طاقت نیاورد، اشک هایش سرازیر شد. وقت درنگ نبود. مادرزن گفت: «خدا به همراهت، خدا پشت و پناهت باشد، ننه.»
مرد راه افتاد و دوباره گفت: «خاحافظ.»
زن گفت: «خداحافظ.»
محمّد حسین از در بیرون رفت. کاسة آب پشت سرش ریخته شد. زن و مادرش زیر لب آیت الکرسی می خواندند.
خبر را که آوردند، زن به دیوار چسبید، بچه ها توی حیاط گرم بازی بودند و صدای جیغ و خنده شان خانه را برداشته بود. پاهای زن سست شد و روی زمین نشست. همه چیز توی سرش دَوَران برداشته بود. مماس دیوار نشست. سراپای مادرش می لرزید. پدر گفت: «توکّل به خدا ... خدایا پناه می بریم به تو ...»
زن می خواست چیزی بگوید. زبانش سنگین شده بود. توی دل فریاد زد: «یا فاطمه زهرا ... نکند ...»
جمله را، حتی توی ذهنش هم نتوانست تمام کند. از فکر کردن به آن وحشت داشت. گفته بودند مجروح شده، ولی از کجا می دانست که خبر همین بوده، از کجا معلوم که این را گفته بودند تا هل نکنند. شاید پدرش می دانست، به او نگاه کرد. او هم دلواپس بود. دلواپسی از چهره اش بارید پدر گفت: «پاشید، ماشین بگیریم، بریم، معطّل نکنین.»
زن دست به دیوار گرفت. مادر خواست بیاید. پدر گفت: «تو پیش بچه ها بمون، تنهان، ما می ریم.»
مادر بی میل ماند. زن با صورت خیس از اشک، جوراب به پا کشید، سعی کرد جلوی بچه ها خودش را کنترل کند، چادر به سر انداخت و همراه پدرش راه افتاد. بچه ها توی حیاط دنبالشان دویدند. پسر گفت: «کجا؟ کجا؟»
دختر گفت: «ما هم می آییم.»
زن چیزی نگفت. نمی توانست بگوید. بچه ها دنبالشان دویدند. مادر قدم تند کرد و دست آنان را گرفت. بچه ها جیغ کشیدند و خواستند دستشان را از دست مادربزرگ درآورند. زن در را پشت سر بست. پاهایش درست حرکت نمی کرد، هر لحظه سکندری می خورد. می خواست از پدرش بپرسد که خبر در همین حد است یا نه؟ می ترسید. از این که جواب دیگری بشنود، از این که خبر شهادت محمّد حسین را بشنود، وحشت داشت. نتوانست سؤال کند، نمی خواست چیزی را بشنود که تحمّلش را نداشت.
راه خانه تا بیمارستان طولانی شده بود. دم در بیمارستان پاهایش توان ایستادن نداشت. پدر بازوی دختر را گرفت. پیرمرد زیر لب چیزی زمزمه می کرد. «محمّد حسین شیخ حسنی ... مجروح جنگی یه، گفتن آوردنش اینجا.»
پرستار به اتاقی اشاره کرد: «اون جاست.»
زن دوید. کمی خیالش آسوده شد. دم در اتاق لحظه ای مکث کرد و بعد تو رفت. دو تا تخت توی اتاق بود. زن نگاهی انداخت. مجروح اول صورتش باند پیچی شده بود و شناخته نمی شد، دومی آشنا نبود. زن مردّد ایستاد. پدر وارد شد و نگاهی کرد و قدمی جلو برداشت. هر دو را از نظر گذراند. و دوباره به مجروح اول نگاه کرد. آشنا بود. زن به طرف او رفت، آن چشم ها را که خواب بود، شناخت. پرستاری کنار تخت، سرُم را تنظیم می کرد. زن و پدرش جلو رفتند. زن با دیدن محمّد حسین هق هق کرد و چادر را توی صورتش کشید.
دست های پیرمرد لرزید و دست محمّد حسین را گرفت. پیرمرد با صدایی که رعشه داشت، آهسته پرسید: «چش شده؟»
پرستار گفت: «نمی تونه حرف بزنه، خمپاره فکش رو برده.»
پیرمرد نشست روی صندلی، «یا علی!»
زن مات ماند. پیرمرد دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. صورتش قرمز، قرمز شده بود و اشک هایش ریخت و هق هق گریه اش بلند شد. محمّد حسین چشم هایش را باز کرد. زن از گریه به سکسکه افتاد. پیرمرد دست دامادش را گرفت و گفت: «به هدفت رسیدی؟»
محمّد حسین دست پیش برد و از روی میز کاغذ و خودکار را برداشت و نوشت و دست پیرمرد داد.
- من تا حالا مقاومت کرده ام، از حالا به بعد هم مقاومت می کنم.
پیرمرد بریده، بریده گفت: «بچه ها ... بچه ها چی می شن؟»
محمّد حسین دوباره نوشت: «آنها را به خدا سپرده ام.»
بچه ها توی اتاق نشسته بودند و زل زده بودند به محمّد حسین. محمّد حسین نگاهشان می کرد، نمی توانست حرف بزند و اگر می خواست چیزی بگوید، باید می نوشت. وقتی بچه ها آن طور به او خیره می شدند، عذاب می کشید، دلش نمی خواست او را با این وضع ببیند، با فکی که نداشت و تکه ای استخوان لگنش را به آن پیوند زده بودند. نه می توانست حرف بزند و نه چیزی بخورد.
هنوز رنگ به صورتش برنگشته بود. بچه ها به مادربرگشان چسبیده بودند. ن با کاسه ای که در دست داشت تو آمد. بچه ها ساکت نگاهش می کردند. زن گوشة اتاق نشست و مشغول کوبیدن و له کردن غذای توی کاسه شد. دختر پرسید: «چیه مامان؟»
- «خرما و تخم مرغه.»
پسر گفت: «برای باباس؟»
زن نگاهی به مرد انداخت و سر تکان داد. پسر گفت: «چطوری می خوره؟»
مادربزرگ گفت: «تو چی کار به این کارها داری، یک جوری می خوره.»
مردمک مرد از نگاه بچه ها می گریخت. دختر گفت: «بابا که نمی تونه بجوه.»
زن گفت: «برای همینه که می کوبم نرم بشه.»
پسر گفت: «چه جوری می خواد بخوره.»
زن عصبی گفت: «چقدر سؤال می کنین!»
بچه ها ساکت شدند. زن خرما و تخم مرغ را له له کرد و با قاشق کوچک کمی از آن را برداشت و به بچه هاگفت: «برید بیرون بازی کنید.»
پسر گفت: «من نمی رم، می خوام این جا باشم.»
دختر گفت: «منم نمی رم.»
مادربزرگ گفت: «بچه های بدی نشین، برید ... یا الله.»
بچه ها شانه بالا انداختند، زن قاشق را لو برد. مرد به سخت دهانش را کمی باز کرد. زن قاشق را ته حلق مرد فرو برد و غذا را ریخت. مرد چشم هایش را روی هم فشار داد و غذا را به کندی قورت داد. بچه ها درد پدر را توی صورتش حس کردند. پیرزن با چشم های خیس دست بچه ها را گرفت و گفت: «بریم بیرون براتون قصه بگم.»
بچه ها دستهایشان را عقب کشیدند. پیرزن گفت: «اگه بیایید براتون قصّة کدو قلقله زن رو می گم.»
بچه ها مردّد ماندند. زن گفت: «برید بچه ها، آفرین.»
مادربزرگ بچه ها را بیرون برد. زن گفت: «وقت گرفتم، سه شنبهباید بریم بیمارستان تا فکّت را عمل کنن ... خدا کنه خوب شه. باید یک استخوان دیگه در بیارن، پیوند بزنن.»
زن دوباره قاشقی غذا توی حلق مرد ریخت و گفت: «اگه قبول می کردی بری خارج عمل کنی، خیلی مطمئن تر بود.»
محمّد حسین چیزی نگفت. زن گفت: «چرا قبول نمی کنی؟»
محمّد حسین نوشت: «اگه تو ایران مداوا بشم، برای کشورم هزینة کمتری داره، در عین حال می تونم تو این مدت به کشورم هم خدمت کنم.»
زن فکر کرد: او همیشه، از بچگی، آدم عجیب و غریبی بوده است.


محمّد حسین ساکت شد و پتو را در دست گرفت و راه افتاد. زن صورت بچه ها را بوسید.
- مامان بزرگ رو اذیت نکنین ها ... خب؟ ... بچه های خوبی باشین، بچه های خوبی باشین.
دختر گفت: «سوغاتی هم می آرین؟»
زن گفت: «منطقة جنگی سوغاتی اش کجا بوده؟»
پسر گفت: «من فشنگ می خوام، خیلی زیاد.»
دختر چادر مادرش را گرفت و گفت: «منم می خوام.»
زن گفت: «باشه براتون می آرم.»
زن صورت مادر و پدر را هم بوسید. مادر گفت: «خیلی مواظب باشین ها ... هفت تا قل هوااله بخونین ننه.»
زن سر تکان دادو دوباره بچه ها را بوسید. پدر بلند گفت: «محمّد حسین! کاری دارین، بیام.»
محمّد حسین گفت: «نه، دست شا درد نکنه، همه رو بستم.»
و توی خانه آمد. دست گردن بچه ها انداخت و آهسته سر آنها را به هم کوبید، صدای خندة بچه ها بلند شد. محمّد حسین آن ها را بوسید. پسر گفت: «بابا دهنت خوب شد؟»
- اگر خوب نشده بود که نمی تونستم حرف بزنم، چیزی بخورم.»
دختر گفت: «نه، نشده، من می دونم ... دیروز که دست من خورد بهش، دردت اومد.»
محمّد حسین دست توی موهای دخترش کرد و آن را به هم ریخت و گفت: «خیال می کردی من بچه ام؟! بچه ام که دردم بگیره! ... خب دیگه ما باید بریم ... بچه های خوبی باشین، سوغاتی عم می آریم.»
محمّد حسین بلند شد، قرآن را بوسید و از زیر آن رد شد. دختر گفت: «کاسة آب رو بده به من، مامان بزرگ، من می خوام آب بریزم.»
پیرزن کاسه را دست دختر داد، محمّد حسین از پدر زنش هم خداحافظی کرد و راه افتاد. از در که بیرون رفتند؛ دختر کاسة آب را پشت سرشان ریخت، آب روی چادر زن و شلوار محمّد حسین ریخت. همه زدند زیر خنده. محمّد حسین و زنش سوار شدند و برای بچه ها دست تکان دادند.
محمّد حسین ماشین را روشن کرد. بوق زد و راه افتاد. بچه ها و پدر بزرگ و مادربزرگشان آنان را تا سر کوچه دنبال کردند. باد بال چادر وانت را تکان می داد و وانت راه خود را به طرف جبهه در پیش گرفت.

وانت سینة جادّه خاکی و پر سنگلاخ را زیر چرخ های سنگینش می فشرد و پیش می رفت. لایة ضخیمی از گرد و خاک بر تن شیشه و بدنة ماشین بود. از دورترها صدای تیراندازی و انفجار به گوش می رسید. زن دست ها را روی گوش هایش گذاشته بود و چشم هایش، مضطرب سرتاسر دشت را می کاوید تا محل انفجار را بابد. گاهی محل انفجار نزدیک بود و زمین یر پایشان می لرزید و ماشین تکان شدیدی می خورد و زن احساس می کرد که چیزی نمانده به همراه ماشین به گوشه ای پرتاب شوند.
محمّد حسین بی خیال فرمان را چسبیده بود و گاز می داد. زن نگاهش کرد، چطور می توانست این قدر بی خیال باشد؟
- تو نمی ترسی؟
محمّد حسین گفت: «هوم م ... چی گفتی؟»
- گفتم نمی ترسی، از صدای انفجار و تیراندازی؟
- نه ... اینا که چیزی نیست، خیلی هم به ما نزدیک نیست ... اگه آدم بترسه که این طرفا نمی یاد.
هر چه بیشتر می رفتند، صدای انفجار بیشتر و نزدیکتر می شد. زن را ترس برداشته بود. از دور بنایی دیده شد. محمّد حسین گفت: «پادگانی که گفتم این جاست، امشب اینجا می مونیم ... فردا می ریم خرمشهر.»
زن گفت: «ون جا هم همین جوریه، بمب و خمپاره و موشک؟»
محمّد حسین گفت: «بدتر، اون جا که مرزه ... پشیمون شدی؟ می خوای نریم؟»
زن نفسی کشید و گفت: «نه».
محمّد حسین نگاهش کد و گفت: «ترسیدی؟»
زن گفت: «برای شما می ترسم، برای اونایی که همیشه این جان.»
صدای سوت بلند و کشیده ای شنیده شد. محمّد حسین داد زد: «گوشت روبگیر، دهنت را باز کن.»
زن فوری دست ها را روی گوشش گذاشت، صدای انفجار مهیبی همراه لرزشی شدید، ماشین را نیم دور چرخاند. زن فریاد زد: «یا صاحب الزمان.»
محمّد حسین فرمان را چرخاند، گفت: «خمپاره بود.»
زن با ترس گفت: «ما رو دیدن؟»
محمّد حسین گفت: «به هوای پادگان می زنن، لا مروّت ها.»
وانت به نزدیکی پادگان رسید. مأمور دم در، جلوشان را گرفت. محمّد حسین را که دید، خندید و اجازة ورود داد. بچه ها که خبر آمدنش را شنیدند، ریختند بیرون، به سلام و احوالپرسی. زن گوشه ای ایستاد. یکی گفت: «کاش بهت گفته بودم واسه من جوراب بیاری.»
- منم اصلاً یادم نبود بگم که یک رادیو جیبی برام بخری.»
- همه رو ول کن، من دفتر می خواستم، دفتر خاطرات ... چه حیف شد.
محمّد حسین رفت عقب ماشین و چادر را بالا زد و گفت: «هر کی، هر چی می خواد، اینجاست.»
بچه ها پریدند عقب ماشین. محمّد حسین گفت: «تو اون کیسه و ساکه.»
یکی از بچه ها گفت: «بابا ای والله ... تو باب الحوائجی ... از کجا می دونستی ما اینارو لازم داریم؟»
زن لبخند زد. محمّد حسین گفت: «هر وقت می گفتین که چی کم دارین، تو ذهنم یادداشت می کردم، ان شاءالله که همه اش هست.»
زن با صدای هر انفجاری بالا می پرید، بچه ها بی خیال، انگار نه انگار که صدای انفجار می شنوند، گرم شوخی و حرف زدن بودند. محمّد حسین همراه زن راه افتاد. یکی از اتاق ها خالی بود، کلید آن را گرفت و گفت: «شام رو با بچه ها می خوریم، امشب هم اینجاییم و فردا به امید خدا راهی خرمشهر می شیم.»
زن گفت: «چیزی ازش مونده؟»
محمّد حسین آرام در اتاق را بست و گفت: «مسجد جامع خرمشهر، باید بریم اون جا، پر از خاطره س، خاطره های تلخ، اون جا آخرین سنگر بچه ها بود، اول جنگ، وقتی عراقی ها ریختن و اومدن و اون جا رو گرفتن، بچه های خرمشهر مع شدن تو مسجد، از اون جا می جنگیدن ... خیلی هاشون شهید شدن.»
زن چادرش را گوشه ای انداخت و روی موکت نشست. پاهایش ورم کرده بود، هر وقت مدت زیادی توی ماشین می نشست، همین طور می شد، پایش را دراز کرد و به در و دیوار گچی اتاق که تنها قاب عکسی از امام را بر سینه داشت، چشم دوخت. حال دیگری پیدا گرده بود. دل گرفته بود و افسرده فکر کرد روزهایی که او و بچه ها توی خانه در آرامش, روز را شب می کنند و شب را روز, این ها, این جا در میان خطر, نه روزی دارند و نه شبی. وقت حمله و رفتن که باشد, شب روز نمی شناسند. این جا از صدای خنده و جیغ و فریاد بچه ها خبری نیست, فقط صدای انفجار است و انفجار.
زن چشم هایش را بست و سرش را به دیوار تکیه داد و به روزهایی فکر می کرد که او بر می گشت و مرد, و توفان بلا می ماند. 


نماز صبح را که خواندند, را افتادند. زن می خاست خرمشهر را ببیند. آن شهر ندیده, برایش پر خاطره بود, خاطرة روزی که آزاد شد, خوب در ذهنش مانده بود:
از خرید می آمد به خیابان که رسید, دید ماشین ها چراغ هایشان را روشن کردند و بوق می زنند, پرسید: «چه خبر شده؟»
گفتند: «خرمشهر آزاد شد.»
زن از خوشحالی تا خانه گریه کرد. به خانه که رسید, مادرش را توی آشپزخانه دید که آرد تفت می داد, گفت : «خرمشهر آزاد شد شنیدی؟»
پیر زن, با خنده و گریه گفت: «آره, آره..... برای همینه که می خوام حلوا درست کنم, نذر کرده بودم.»
به ورودی شهر که رسیدند, چشم زن به تابلویی افتاد که روی آن نوشته شده بود: این شهر بخون مطهر است, با وضو وارد شوید. 
زن جا خورد, فکر کرد وضو نگرفته, یادش افتاد که پس از نماز صبح راهی شده اند.
محمّد حسین زیر لب فاتحه خواند. وارد شهر شدند، شهری که ویرانه بود، خانه ها و ساختمان های خراب، چاله هایی که این طرف و آن طرف کنده شده بود، نخل های نیمه سوخته و نخل های بی سر، تک و توک نخل سالمی دیده می شد. زن بی اختیار گریه می کرد. محمّد حسین ساکت و آرام به ویرانة خرمشهر نگاه می کرد. 
روی دیوار نیمه فرو ریخته ای نوشته شده بود: خونین شهر، دوباره خرمشهرت می کنیم.
به مسجد جامع رسیدند، صدای شلیک توپ و خمپاره لحظه ای قطع نمی شد. زن دیگر کمتر می رسید. محمّد حسین گفت: «هر کی می آد خرمشهر، حتماً باید دو رکعت نماز تو این مسجد بخونه. این مسجد خیلی زخم خورده است. »
زن از ماشین پیاده شد، به طرف در مسجد رفت. روی دیوار جای گلوله، سوراخ، سوراخ شده بود. سرش را روی دیوار گذاشت و گریه کرد و آن را بوسید و توی شبستان رفت و به نماز ایستاد. فکر کرد بار اول است که خدا را اینقدر نزدیک حس می کند.
محمّد حسین هم به نماز ایستاد، نمازی طولانی. زن از صدای هق هق او که سر به مهر داشت به خود آمد، مرد چنان می گریست که شانه هایش می لرزید. یکباره توی دل زن خالی شد، انگار پرده ای از جلوی چشمش کنار رفت: «نکند ... نه، حتماً یاد دوستانش افتاده، دلتنگ شده.»
رفتنش نمی رسید. آمده بود مسجد خرمشهر، شاید فاصله کمتر شود، شاید این جا خدا به حرفهایش گوش دهد. آمده بود، شاید برود.
زن صدایش کرد. محمّد حسین صورتش را با چفیه پاک کرد و بلند شد و راه افتاد. توی خودش بود. انگار از زمین و زمان کنده شده بود، کلامی نگفت. راه افتادند. زن نمی دانست کجا می روند. سوار شدند. زن هم بی حرف نشست. محمّد حسین ماشین را روشن کرد. زن نپرسید کجا؟ احساس کرد وقت پرسش نیست. چند کوچه را پشت سر گذاشتند. محمّد حسین گفت: «این جا تو این کوچه، همه جا، جنگ تن به تن بود. چه روزهای تلخی! مذهب ها همه چیز رو ویرون کردند ... کو اون خرمی و سرسبزی؟
توی کوچه ایستاد، ماشین را خاموش کرد و گفت: «پیاده شو»
زن پیاده شد، صدای انفجار از هر چهار طرف شهر، از دور و نزدیک می آمد، زن هنوز هم با هر انفجار از جا می پرید.
نگاهی به خانه های ویران انداخت که توپ سقف آنها را بریده بود و گلوله دیوارهایشان را پر از روزنه کرده بود. محمّد حسین این طرف و آن طرف، زمین را گشت و گفت: «بگرد، ببین فک منو پیدا می کنی.»
زن نگاهی به زمین انداخت. یکدفعه متوجه شد که چه گفته است، با تعجب گفت: «واه ... بعد از دو سال منو آوردی اینجا فکت رو پیدا کنم؟»
محمّد حسین خندید: «شوخی کردم، ولی همین جا بود، تو همین کوچه فکم رفت.
حالا هم ناخود آگاه هر وقت می آم این جا، دنبالش می گردم.»
مرد خندید، زن احساس تلخی کرد. بی اختیار نگاهش کوچه را کاوید.
محمّد حسین آرام و قرار نداشت، گاهی قدم می زد، گاهی می نشست، گاهی توی خودش فرو می رفت.
همیشه نماز را به جماعت می خواند. مدتی بود به تنهایی نیز گوشه ای خلوت می یافت و نماز مستحبی به جا می آورد، قنوت که می خواند سیل اشک هایش سرازیر می شد و پنهان از چشم بچه ها، بیدار می شد و نماز شب می خواند.
صبح یکراست سراغ فرمانده رفت و گفت: «حاج آقا ما می خواهیم بریم دجله.»
- حالا نمی شه، باشد بعد. من باید برم قرارگاه نجف، عصر برمی گردم.
محمّد حسین دیگر چیزی نگفت. حال غریبی داشت، می خواست برود.
فرمانده که رفت. محمّد حسین وسایلش را برداشت کنار آب رفت، قایقی آماده رفتن بود. محمّد حسین سوار شد. موتور قایق روشن شد، آب موج برداشت و قایق از جا کنده شد. زیره پیش روی محمّد حسین گسترده بود و نی ها، گیاهان جزیره، سر به افق کشیده بودند، انگار تقلّا می کردند که چیزی بیاویزند . بالا بروند. محمّد حسین رو به خورشید، سوار بر قایقی خسته می رفت و می رفت تا آنجا که خورشید نقش مهر بر سینة آسمان زده بود.
روز بعد خبر شهادت محمّد حسین را آنان که از شرق دجله می آمدند، آوردند.
مثل عقب مانده ها دستم را گرفته ام جلو صورتم و برّ و بر نگاهش می کنم، انگشتتانم لاغرتر از حد معمولی است و تحرکی را که باید، ندارد، توی آینه به صورتم نگاه می کنم و با دست فکم را می پوشانم، وحشتناک است و کنار آمدن با آن چیز غریبی است، نه آدم بتواند حرف بزند و نه چیزی بخورد. خیلی از چیزهایی که آدم می شنود، باورپذیر نیست؛ اما واقعیت دارد، چه بپذیریم، چه نپذیریم. این آدم ها، بوده اند. برای ما عجیب اند. چیزهایی که درونشان رخ داده بود با معیارهایی که ما داریم، نمی خواند.
دوباره به دست چپم نگاه می کنم که همیشه از آن گریخته ام و هزار و یک دکتر و بیمارستان رفته ام ... باز هم می روم، دستم را خیلی رو نمی کنم. خجالت می کشم. نمی فهمم من چه هستم و آنان چه بوده اند ... شاید خیال است، شاید افسانه است و قصه ... اما هر چه بوده، بوده است، واقعیت دارد ... نمی دانم ... هر چه بوده، فعلاً که این ماجراها بدجوری مرا آشفته کرده.
از توی فلاکس یک لیوان چای می ریزم. غروب که خواستم بیایم خوابگاه، آقای خاقانی یک فلاکس چای برایم آورد و گفت: «تا وقتی اینجایید، پیشتون باشه، امانت.»
خوشحال شدم. گفتم: «زودتر می آوردین.»
آقای خاقای لبخندی زد و گفت: «خب، می گفتی برادر ... این جا خونة خودته ... هر کم و کسری داشتی بگو.»
نفس راحتی می کشم. امشب می توانم دیرتر بخوابم، اصلاً سوخت مغز من چایی است، نخورم دیگر کار نمی کند نخورم زود خوابم می گیرد.
آقای خاقانی بهم گفت: «گل از گلت شکفت برادر.»
گفتم: « چه کنیم دیگه، زندگی ما هم به یک لیوان چایی بنده.»
- مثل این که یک خورده با این شهر و با این کارکنان اومدی ها»
جا خوردم وقتی این حرف را زد. نمی دانم از کجا فهمیده که رغبتی به این تحقیق نداشتم.
گفتم: «کار؟ ... از کجا؟»
نگذاشت حرفم را بزنم، گفت: هر چی باشه ما چهار تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردیم، هر چی باشه فکر می کنم پونزده، بیست سالی از شما بزرگترم.»
نگاهش کردم، تمام جزئیات صورت، مخصوصاً چشم هایش را زیر نظر گرفتم، بدجنسی توی نگاهش نبود.
یک حبه قند می اندازم توی دهنم، و یک قلپ چای می خورم. فوری لیوان را عقب می کشم، چای داغ است و زبانم می سوزد. لیوان را زمین می گذارم. از قند خالی بدم می آید؛ اما چاره ای نیست، مجبورم قورتش بدهم.

آخرین مطالب
آرشیو مطالب
لوگو
پیوند ها
وصیت نامه شهدا
امکانات دیگر
تعداد بازدیدکنندگان : 157555


.
قالب وبلاگ